X
تبلیغات
قبرستان خاطرات(متن داستان عکس عاشقانه)

قبرستان خاطرات(متن داستان عکس عاشقانه)

عشق بين دو نفر اين نيست كه هر دو زير باران خيس شوند عشق آن است كه يكي چتر شود براي ديگر... و ديگري هيچگاه نفهمد كه چرا خيس نشود ...

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت1:46توسط گور کن... | |

نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني حرف نمي زنم چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت1:43توسط گور کن... | |

قطار می رود....تو می روی..... تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام كه سالهای سال ،در انتظار تو
كنار این قطار رفته ایستاده ام


و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تكیه داده ام...

 

قیصر امین پور

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت1:36توسط گور کن... | |

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت1:27توسط گور کن... | |

خيلي سخته كه دلي روبا نگات دزديده باشي

وسط راه اما ازعشق،يه كمي ترسيده باشي

 خيلي سخته كه بدونه واسه چيزي نگراني ازخودت مي پرسي يعني،ميشه اون بره زماني؟

خيلي سخته توي پاييزباغريبي آشنا شي اما

وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جداشي

خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد به اون بگي كه چشمات نمي خواد اونو ببينه

خيلي سخته كه ببيني كسي عاشقيش دروغه

چقدر از گريه اون شب،چشم تو سرش شلوغه 

خيلي سخته واسه اون بشكنه يه روز غرورت اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت

خيلي سخته بودن تو واسه اون بشه عادت 


 ديگه بوسيدن دستات واسه اون بشه عبادت

خيلي سخته كه دل تو نكنه قصد تلافي تا كه بين دوپرستو نباشه هيچ اختلافي

خيلي سخته اونكه ديروز واسش يه رويا بودياز يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي

خيلي سخته بري يكشب واسه چيدن ستاره ولي تا رسيدي اونجا ببيني روزشد دوباره

خيلي سخته كه من وتو هميشه باهم بمونيم

انقدعاشق كه ندونن ديوونه كدوممونيم

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت1:21توسط گور کن... | |

 دارم از غصه می میرم

خدا! کاری بکن اینبار

که دستای ظریفش رو تو دستام حس کنم یکبار

 

خدا کاری بکن اینبار

خدای مهربون من

زبونم بند اومد ای وای کجا رفت هم زبون من

خدا کاری بکن مردم

خدا اونم دلش تنگه

اگه میگه مهم نیستم با حسش داره می جنگه

 

اگه می گه تو فکرم نیست

می خواد بیشتر پیشش باشم

درسته اون ولم کرده دلیل اشک چشماشم

 

خدا کاری بکن اون رفت

ازت می خوام که برگرده

اینبار قدرشو می دونم اگرچه اون ولم کرده

 

خدا! بگو که برگرده

+نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت0:12توسط گور کن... | |

خسته ام

از همه چیز

از همه کس

از زندگی

از کار

از نفس

از تکرار

پرخاش

پرواز در قفس...

 

شیشه دلت انقدر در اوج نیست که سنگ احساسم را توان رسیدنش نباشد...

اما حیف

که بازوی قلب  خسته ام را

قوت پرتاب نیست

+نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1388ساعت21:2توسط گور کن... | |

جدایی :

چه تلخ است رمز جدایی ، روزی که آخرین نگاه سرد و بی مهرت را به چشمان اشک آلودم دوختی و گفتی خداحافظ . از .وقتی هم که رفتی من هم سرگردان باغ آرزوهایم شدم و به تو و آخرین نگاهت می اندیشم و آرزو دارم که تو روزی بیایی .

+نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1388ساعت20:50توسط گور کن... | |

گل من گريه مكن
كه در آينه ي اشك تو غم من پيداست
قطره ي اشك تو داند كه غم من درياست
گل من گريه مكن
سخن از اشك مخواه
كه سكوتت گوياست
از نگه كردنت احوال تو را مي دانم
دل غربت زده ات
بي نوايي تنهاست
من و تو مي دانيم
چه غمي در دل ماست
گل من گريه مكن
اشك تو صاعقه است
تو به هر شعله ي چشمان ترم مي سوزي
بيش از اين گريه مكن
كه بدين غمزدگي بيشترم مي سوزي
من چو مرغ قفسم
تو در اين كنج قفس بال و پرم مي سوزي
گل من گريه مكن
كه در آيينه ي اشك تو غم من پيداست
قطره ي اشك تو داند كه غم من درياست

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت22:39توسط گور کن... | |

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت22:34توسط گور کن... | |

 

کاش از اول می دونستم

            واسه من موندنی نیستی

                 یادته موقع رفتن از ته دل می گریستی

                       دل تو پر از فریبه واست از جونم گذشتم

                              حرمتو شکستی رفتی هنوزم غریبه نیستی...

 

کاش از اول می دونستم

            که تو هم تنهام می ذاری

                           تو بودی بود و نبودم

                                        اما نه دوستم نداری

 

دل تو پر از فریبه

واست از جونم گذشتم

هنوزم عزیز ترینی...

 

  الهی که یه آب خوش

                  از تو گلوت پایین نره

                            الـهی توی زنـدگیـت

                                  بـیـافته صـد هـزار گـره

                            الهی چشمای سیات

                    وفا از هیچکس نبینه

   نفرین و لعنتت کنم

لیاقت تو همینه...

 

هنوزم عزیز ترینی...

مجید خراط ها

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت3:57توسط گور کن... | |

 

در کورنگی دلت، رنگ سرخ احساسم به تمسخر کشیده شد

          ذره ذره پاکیت را طوفان هوس برد

سیل خیانت چنان وحشی می خروشید که حتی پایه های فولادین عشقم را هم به تعظیم در آورد

دلت گلستان بود روزی...

گلستانی که هر هوس شرری به سینه اش وارد کرد و گلستان تبدیل به خرابه ای متروک شد

خرابه ای که زمانی پذیرای شب گریه های من بود،

و حال افسوس!

که شیطان هم جهنم را به آن خرابه ترجیح می دهد

با توام!

می شنوی؟!

تویی که برای مردمان نامرد آسمانی بی دریغ بودی

حال آنکه قلب صد پاره ام در حسرت قطره ای از محبتت سوخت

جهنم!

جایگاه خائنانی چون توست

هم قطار کرکسان کفتار صفت

و در رکاب استاد بزرگت ( شیطان)

اما!

حیف آتشی که بر جان شیطان صفتی چون تو فرود آید

 

تو را دیگر نمی خواهم نگو دیوانه می باشد

                                               که دیگر خانه ات همچون مسافر خانه می باشد...

 

س****

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت3:31توسط گور کن... | |

نعره های بی امونم

            گوش آسمونو کر کرد

                   مگه فریادمو نشنید

                         که داره دیر می شه برگرد...

این همه پیغوم و پسغوم

                   می نویسم که بدونه

                          داره دلواپسی دنیامو به آتیش می کشونه

 

من که جاشو پر نکردم

           شاید اصلا نمی دونه

                  آی به گوشش برسونید

                                       یکی اینجا نگرونه

 

 نمی تونم بی تفاوت

               رو گذشته پا بذارم

                      اونکه پاره تنم بود

                                       چجوری تنها بذارم...

 

 

من که جاشو پر نکردم...

شاید اصلا نمی دونه...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت12:55توسط گور کن... | |

دور خاطراتت

خطی خواهم کشید

خطی سرخ

به سرخی خونی که در رگ ها بریده ام جاری بود...

به استحکام خنجری که مجازاتگر خائنان می شود...

به سرخی خونی که از که سیراب کننده عطش دل شکسته ام خواهد شد...

 

دور خاطرات

خطی خواهم کشید...

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت14:48توسط گور کن... | |

دوباره می نویسم

نه به یاد کسی که یادآوریش زجر آوره

به یاد کسی که مجازات کننده همه بی معرفت هاست...

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت14:36توسط گور کن... | |

نامه دختری به جومونگ که لو رفت

سلام آقاي جومونگ.

اميدوارم حالتان خوب باشد و ملالي در وجود شريف نباشد.

اگر از احوال اينجانب و ساير هموطنان بپرسيد بنده که مخلص جناب عالي و تمام

اعضاي گروه دامون هستم.

هموطنان هم همگي دوست دار جناب عالي هستند و هرسه شنبه و جمعه مشتاقانه پاي

تلويزيون مي نشينند تا جمال مبارک جنابعالي و ياران را ببينند و مرحبا بگويند

و بر هر چه تسو و تسوئيان لعن و نفرين بفرستند.

و البته بعضي ها هم به خاطر تماشاي جمال کم مثال بانو سوسانو به تماشاي سريال

شما مي نشينند.

به من چه؟

مرا که توي قبر اونها نمي گذارند.

غرض فقط اين بود که بگويم اينجا همه جور آدمي هست.

آقاي جومونگ من خيلي خوشحالم که سريال شما را تلويزيون ما نشان مي دهد.

آخه مي دانيد؟

ماتوي سرزمين بزرگ مان اصلا آدمي مثل شما نداريم!

نه درتاريخ مان نه در قصه ها و افسانه هامان مثل شما نداريم.

به همين جهت ديدن شجاعت هاي شما، درستي شما، کارداني شما برايمان لذت بخش

است.

چه کسي مي تواند سه تا تير در کمان بگذارد و هرسه رابه هدف بزند؟

چه کسي مي تواند آنهمه صبرکند تا اعتماد آدمي مثل تسو را به دست بياورد؟

چه کسي مي تواند يک تنه به وسط يک فوج بزند و همه را از دم تيغ بگذراند؟

اين کار فقط و فقط ازجنابعالي برميايد.

عموي پدرم مي گويد رستم زور صدتا جومونگ راداشته است.

ولش کنيد لطفا، پير است و هذيان مي بافد. کلي هم اسم هاي اجغ وجغ مثل گيو و

گودرز و سياوش و بيژن و کيخسرو و اينها پشت سرهم رديف مي کند که مثلا اينها

اساطير مايند.

من که جدي اش نميگيرم اگر آنها اسطوره بودند، اگر از جنابعالي سر تر بودند

چرا صدا و سيماي ما ازشان فيلم نمي سازد؟

مگر رستم هماني نبود که چند وقت پيش ها يک سريالي ازش نشون داد؟

اونکه اصلا لاجون بود. فقط حرف ميزد . اگر اسطوره ما اون بود ما اصلا اسطوره

نخواستيم.

داداشم ديروز که ازمدرسه اومد ازقول معلم تاريخشون مي گفت که ما يه ستارخاني

داريم که مثل جومونگ افسانه نيست و واقعي است و تازه از جومونگ هم چيزي کم

نداره و کلي ازشجاعت و کاردرستي اش گفت.

گفتم داداشم گوش کن. من هم ستارخان راخوب مي شناسم. هموني يه که اسمش رو

خيابون دايي اينهاست. اما اگه کارش درست بود لابد يه فيلمي، سريالي چيزي ازش

مي ساختند.

بد که نگفتم.

خلاصه اينجا هرروز يه اسطوره علم مي کنند که مثلا ازشما سرتر باشه اما نمي

شه.

اما گوش من بدهکار اين حرفها نيست.

من فقط مخلص جومونگم و غير جنابعالي اسطوره اي ندارم.

دور دور جومونگ است وبس.

                                                                                                                 دوست دار شما...

+نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت14:34توسط گور کن... | |

پریشانم

چه میخواهی تو از جانم؟!

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا!

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی

به زیر پای نامردان بیاندازی

و شب آهسته و خسته

تهیدست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر میگویی

نمیگویی؟!

                                                        

               خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه ی دیوار بگشایی

لبت بر کاسه ای مسی قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرفتر

عمارتهای مرمرین بینی

و اعصابت برای سکه ای اینسو و آنسو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر میگویی

نمیگویی؟!

خداوندا!

اگر روزی بشر گردی

ز حال بندگانت با خبر گردی

پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو میدانیکه انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!
 

+نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت22:47توسط گور کن... | |

سلام... خیلی وقت پیش یه مطلب نوشتم به اسم دست یا چیز که توی اون مطلب فواید اختراع شدن کلمه دست رو توضیح می داد... و توی این مطلب به یکسری دیگه از فجایعی که در صورت اختراع نشدن کلمه دست و بکار گیری کلمه چیز به جای دست اتفاق می افتاد می پردازیم... البته این چیز هیچ ربطی به چیز میر حسین موسوی نداره...


توی كتاب علوم می نوشتند: چيز خيلی مفيد است! با چيز می توان اجسام را بلند

      كرد! بعضی از چيزها مو دارند و برخی ديگر بی مو هستند! ولی كف چيز مو ندارد!

      هميشه قبل از غذا چيز خود را با آب و صابون بشوييد! هيچوقت با چيز

      كثيف غذا نخوريد! ..... خانمها هميشه دوست دارند به چيز خود لاك و كرم

      بمالند! اين عمل براى محافظت از چيز خوب است! آدم وقتی سردش می شود چيزش را

      روی بخاری يا زير بغل می گيرد!

      در كتاب تاريخ می نوشتند: اردشير دراز چيز به هندوستان لشكر كشی كرد و چيز

      اجانب را كوتاه نمود! ..... مردم توی كوچه و بازار می گفتند: لامصب چيز ما

      نمك نداره! به هر كسی خوبی كرديم جوابش بدی بود! از قديم می گفتند با هر چيز

      بدی با همون چيز پس می گيری! ..... پدری به پسرش درس ادب می داد: پسرم هيچوقت

      پيش مردم چيزتو دراز نكن! ..... توی بيمارستانها آدمهايی رو می ديديم كه

      چيزشون توی تصادف قطع شده و مجبور بودند تا آخر عمر از چيز مصنوعی استفاده

      كنند! ..... دزدهای مسلح موقع زدن بانك می گفتند: چيزها بالا! چيزهاتون رو

      بذارين پشت سرتون! اگه كسی چيزش به زنگ خطر بخوره چيزشو می شكنيم! و رييس

      بانك به پليس می گفت: چيزم به دامنتون! دزدها رو بگيرين! و پليسها هم چيز از

      پا درازتر از ماموريت بر می گشتند! ..... هر روز در اخبار می شنيديم كه:

      اينبار چيز استكبار جهانی از آستين فلانی بيرون آمده!

      و پسر جوانی در دفترچه ى خاطراتش می نوشت: اون روز من با دختر خانمی آشنا

      شدم... او چيزش رو دراز كرد و من چيزش رو گرفتم و كمی فشار دادم! چه چيز گرم

      و لطيفی داشت! از خجالت چيزش خيس شد! و دوستی ما از همون روز شروع شد! ديروز

      بازم اونو توی اتوبوس ديدم... چيزم رو به ميله گرفتم و رفتم جلو! از ديدن من

      خوشحال شد و گرم صحبت شديم... اتوبوس خيلی تند می رفت و من برای اينكه اون

      نيفته چيزم رو گذاشتم پشتش! از اين كار من خوشش اومد و تشكر كرد... اون دو

      ايستگاه بعد پياده شد و من چيزم رو براش تكون دادم.ازش دور

      شدم... هوا خيلی سرد بود... چيزم داشت يخ ميزد! برای همين چيزمو گذاشتم توی

      جيبم! توی عالم خودم بودم كه يهو يه چيز خورد پشت گردنم!.....

     


نظر یادت نره هاا

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت13:16توسط گور کن... | |

دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست

آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست


دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست

آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست

در من طلوع آبی آن چشم روشن

یاد آور صبح خیال انگیز دریاست

گل کرده باغی از ستاره در نگاهت

آن یک چراغانی که در چشم تو برپاست

بیهوده می کوشی که راز عاشقی را

از من بپوشانی که در چشم تو پیداست

ما هر دوان خاموش خاموشیم اما

چشمان ما را در خموشی گفتگوهاست

دیروزمان را با غروری پوچ گشتیم

امروز هم زانسان ولی آینده ماراست

دور از نوازشهای دست مهربانت

دستان من در انزوای خویش تنهاست

بگذار دستت را در دستم گذارم

بی هیچ پروایی که دست عشق با ماست


آره بالاخره باید یه جا دل به دریا زد... مثل یه کسی که شنا بلد نیست و می خواد بپره توی یه اقیانوس بزرگ پر از خطر...یکی می پره به ساحل می رسه...یکی می پره غرق میشه... هر دوش افتخاره... بیچاره اون ترسویی که جرات پریدن نداره و تا اخر عمر توی جزیره تنهایی دلش می مونه و می میره


تو نظرت چیه؟ دوست داری با شجاعت بپری تو اقیانوس عشق یا اینکه تا آخر عمر از ترس غرق شدن ت مشکلات تنها باشی؟

+نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت23:55توسط گور کن... | |

رفیق من سنگ صبور غم هام

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیچکی نمی فهمه چه حالی دارم

چه دنیای روبه زوالی دارم

مجنونمو دلزده از لیلی ها

خیلی دلم گرفته از خیلی ها

نمونده از جوونی هام نشونی

پیر شدم پیر تو ای جوونی


خیلی این شعرو شنیدید یکی از آهنگ های محسن چاووشی هست ولی خوب ارزشش رو داره بازم با خودت زمزمه کنی...

+نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت23:48توسط گور کن... | |

شب داشتم توي خيابان هاي شهر عشق قدم مي زدم گذارم افتاد به قبرستان عشق خيلي تعجب کردم تا چشم کار مي کرد قبر بود . پيش خودم گفتم يعني اين قدر قلب شکسته وجود داره ؟؟ همين طور که مي رفتم متوجه يک دل شدم انگار تازه خاک شده بود . جلو رفتم و ديدم روي سنگ قبر چند تا برگ افتاده کنار قبر نشستم و براش دعا کردم وقتي برگ ها را کنار زدم ديدم .... اون دل همون کسي بود که باعث شده بود دل من خيلي وقت پيش ها بميره .

+نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت23:41توسط گور کن... | |

سلام

امیدوارم حال همتون خوب باشه خوبتر از همیشه

این روزا خبرایی می شنویم که خیلی ناراحت کننده هست

نه به عنوان طرفدار یه کاندیدا

~~~~ به عنوان یه ایرانی~~~~~~

دیروز اخبارو نگاه می کردم صحنه شورش ها رو نشون می داد

می گیم یه عده فرصت طلب هستن که از فرصت استفاده کردن دارن شورش می کنن

به نظر من گناه کسایی که این فرصت دست این عده فرصت طلب دادن هم کمتر نیست و اونها هم توی مرگ هم وطنانمون شریک هستن

حساب همه با خدا ترجیح می دم سکوت کنم...


خوب و اما بریم سر اصلا مطلب

آغاز نام نویسی برای تبادل لینک و همکاری با بقیه وبلاگ ها به مناسبت ترم تابستانی( قبول دارم ترم تابستانی چرت و پرت بود ولی خوب اسم بهتری پیدا نکردم)

همه بچه هایی که دوست دارن با من تبادل لینک داشته باشن توی بخش نظرات آدرس وبشونو بذارن تا بشون سر بزنم

راستی یاهو مسنجر هم که فعلا درش تخته هست

خدا می دونه تو این چند روز چند نفر از معتاد های به چت جون خودشونو از دست دادن

اینم صدقه سر معترضین عزیز

خوب فعلا بای

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت6:44توسط گور کن... | |

سلام به همه...

پس از سالها (حدود ده روز) دوباره دارم وبلاگ رو آپ می کنم... خرداد هم که به سلامتی به پایان رسید و به قول زد بازی تابستون تو راهه... دوباره از تمام بچه هایی که آپ کردن و کامنت گذاشتن و نتونستم بهشون سر بزنم خیلی معذرت می خوام ازشون... قراره یه بخش های جدید به وبلاگ اضافه بشه.. شما هم لطف کنید هر بخشی رو که فکر می کنید لازمه تو وب باشه تو بخش نظرات بهم بگید...

خوب فعلا تا های بعدی بای....................................

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت8:28توسط گور کن... | |

 

نمی گویم كنارم بنشین
اگر تو می خواهی تنهایم بگذار
نمی گویم به چشمانم نگاه كن
اگر تو می خواهی چشمانت را بر من ببند
نمی گویم با من حرف بزن
اگر تو می خواهی خاموش باش
نمی گویم به من لبخند بزن
اگر تو می خواهی ابروانت را در هم بكش
تنها می گویم كه چه خودت بخواهی ، چه نخواهی
عاشقت هستم و عاشقانه دوستت دارم

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت13:23توسط گور کن... | |

جام جم آنلاين: يك جوان ياسوجي به خاطر علاقه به «سوسانو» هنرپيشه زن سريال جومونگ و مخالفت پدرش براي ازدواج با اين زن ، اقدام به خودكشي كرد.

به گزارش دنانيوز، اين جوان كه پس از تماشاي سريال جومونگ بشدت به سوسانو علاقه‌مند شده بود و قصد ازدواج با او را داشت، هنگامي كه خانواده‌اش را از اين تصميم مطلع كرد، با مخالفت آنها روبه‌رو شد.

جوان ياسوجي از پدرش خواست تا با فروش گوسفندانش هزينه سفر وي به كشور كره و يافتن سوسانو را تامين كند و زماني كه متوجه شد خانواده‌اش حاضر به فروش گوسفندان نيستند، با خوردن قرص اقدام به خودكشي كرد.

به دنبال اين ماجرا، والدين جوان عاشق پيشه او را به بيمارستان منتقل كردند و با تلاش پزشكان، او از مرگ حتمي نجات يافت.

پدر اين جوان در ارتباط با اين موضوع گفت: پسرم تصور مي‌كرد براحتي مي‌تواند به كشور كره سفر و با هنرپيشه زن اين سريال ازدواج كند و زماني كه به وي گفتم مبلغ فروش كل گوسفندان كه تمام دارايي من است كمتر از يك ميليون تومان است، او نيز در اقدامي عجيب دست به خودكشي زد و اگر كمي دير به بيمارستان مي‌رسيد،‌ به طور حتم جان خود را از دست مي‌داد.

آخرين خبرها از وضعيت جسماني جوان ياسوجي حاكي است كه حال وي رو به بهبود است و از مرگ حتمي نجات يافته است. 


هنر نزد ایرانیان است و بس...

فقط متاسفم همین...



+نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت8:36توسط گور کن... | |

برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم

که هیچکسی نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را

برای بار دوم برایت باز گوید.

چرا مرا شکستی ؟چرا؟

اشعاری برایت سرودم

که هیچ مجنونی نتوانست مهربانی و مظلومیت چهره ات را توصیف کند

چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا؟

چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روی ورق های باقی مانده وجودم نگاشتم

چرا این چنین کردی با من ؟چرا؟

زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم.

خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم.

چرا این چنین شد/؟چرا؟

من که بودم؟

که هستم به کجا دارم می روم

+نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت8:33توسط گور کن... | |

سلام

بعد از چند روز دوباره با یه آپ کلیپ اومدم

البته کلیپ اینبار با بقیه فرق می کنه

این کلیپ نشون دهنده یکی از دردهای جامعه ما هست

توی این کلیپ که مصاحبه با یه زن خیابانی (روسپی) هست که اون زن می گه که به اجبار پدر و شوهرش مجبور به خودفروشی شده و قسمت هایی از بدن این زن رو هم توی این کلیپ نشون داده می شه.... بهتون پیشنهاد می کنم حتما دانلود کنید

حجمش رو هم آوردم پایین که همه بتونن به راحتی دانلود کنن...

برای دانلود کلیپ زن خیابانی به ادامه مطلب بروید...


نظر یادتون نره...

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت12:26توسط گور کن... | |

-  شما بعنوان مرد خانواده ، چقدر عيالتان را دوست داريد ؟!

الف) به اندازه تعداد سکه هاي مهريه اش !

ب) به اندازه تعداد قطعات جهيزيه اش !

ج) به اندازه تعداد صفر هاي جلوي مبلغ موجودي حساب بانکي اش !

د) به اندازه تمام ستاره هاي آسمان در روز !

 

? -  چه عاملي سبب شد تا شما به خواستگاري عيالتان برويد ؟!

الف) جووني کردم !

ب) سادگي کردم !

ج) گول خوردم !

د) من که نرفتم خواستگاري ، اون اومد !

 

? -  اگر خدايي ناکرده عيالتان فوت کند شما چه کار مي کنيد ؟!

الف) اول ناراحت و بعد خوشحال مي شويد !

ب) اول خرما و بعد شاباش مي دهيد !

ج) اول قبرستان و بعد محضر مي رويد !

د) انشاا... بقاي عمر ? تاي ديگر باشه !

 

? -  ملاک شما در انتخاب عيالتان چه بوده است ؟!

الف) املاک پدرش !

ب) دارايي پدرش !

ج) املاک و دارايي پدرش !

د) همه موارد !

 


ادامه متن را در ادامه مطلب بخوانید....

نظر یادت نره plz


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت9:21توسط گور کن... | |

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !

"اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه."

 


نظر یادتون نرههههههههههههههههه

+نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت22:12توسط گور کن... | |

سلام به همه دوستای عزیزم

مرسی توی این چند وقت با نظراتتون تنهام نذاشتین

مشکلی که گفتم برای پیش اومده فعلا درست شد

بچه ها هرکدوم آپ کردید حتما خبرم کنید بهتون سر بزنم

مرسی

فعلا بای

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت20:59توسط گور کن... | |